فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زيبا ساز
 
سلام دوستای گلم الان که اومدی اینجا فکر کن وب ماله خودته (تعارف اصفهانی بود) راستی نظر بزار حتما سوالی چیزی هم داری بپرس جواب میدم اگرم خواستی لینکم کنی خبرم کن منم لینکت میکنم اما چند وقت یه بار سر میزنم اگه پاک شده بودم شما هم پاک میشی در ضمن دوس ندارم لینک دونیم زیاد شلوغ بشه برای همین فعلا ظریفیت تا 30 تا لینک میزارم اما گه بعدش درخواست زیاد شد سعی میکنم اضافه کنم راستی نیایی اینجا بعد بری دیگه نبینمتا سعی کن پایه ثابت باشی چون زود به زود با داستان های عالی آپ میکنم راستی من مهیارم و یه اصفهانی هستم در اینجا از تمام قوم هایی که باهاشون شوخی میشه یا در آینده خواهد شد عذر خواهی میکنم.اگر خواستید کمکم کنید زیر آمار گیر وبلاگ یه کادر آبی هست توی اون کادر کلیک کنید و به ما امتیاز بدبد اگه خواستید به امتیازم در گوگل +1 بهمون بدید
با تشکر از همه کاربران
دوستدار همیشگی شما مهیار (پسر)

در ضمن منو با این اسم لینک کنید (هر داستانی که فکرشو بکنی)
نه اولم نه بهترم
اما همیشه برترم
   

داستان های عبرت آموز,خنده دار,عاشقانه و هرچی شما می خواهین... ضرر نمی کنیییییییییید قول میدم .

کسب در آمد اینتترنتی فقط با یک کلیک
پنجشنبه سی ام شهریور 1391 ساعت 17:41 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
توجه                                                                                        توجه

بچه ها به وبلاگ توپ پیدا کردم برای کسب درامد حتما برید سر بزنید دیگه ما

که الافو بیکار هستیم اینجوریم بیه پولی تو جیبمون میره من خودم رفتم ثبت

نام کردم گفت تک خوری نکنم شما هم برید اینم آدرس وبلاگش بعد بگید مهیار بده

نظر یادتون نره ها

کسب در آمد اینتترنتی فقط با یک کلیک


نتایج ازدواج آقــــایــــان
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ساعت 13:42 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )

                                                  نتایج ازدواج آقــــایــــان

قبل از ازدواج : خوابيدن تا لنگ ظهر
بعد از ازدواج : بيدار شدن زودتر از خورشيد
نتيجه اخلاقي : سحر خيز شدن


قبل از ازدواج : رفتن به سفر بي اجازه
بعد از ازدواج : رفتن به حياط با اجازه
نتيجه اخلاقي : با ادب شدن

قبل از ازدواج : خوردن بهترين غذاها بي منت
بعد از ازدواج : خوردن غذا هاي سوخته با منت
نتيجه اخلاقي : متواضع شدن

قبل از ازدواج : استراحت مطلق بي جر و بحث
بعد از ازدواج : كار كردن در شرايط سخت
نتيجه اخلاقي : ورزيده شدن

قبل از ازدواج : رفتن به اماكن تفريحي
بعد از ازدواج : سر زدن به فاميل خانوم
نتيجه اخلاقي : صله رحم

قبل از ازدواج : آموزش گيتار و سنتور و غيره
بعد از ازدواج : آموزش بچه داري و شستن ظرف
نتيجه اخلاقي : آموزش های کاربردی و مفید

قبل از ازدواج : گرفتن پول تو جيبي از بابا
بعد از ازدواج : دادن كل حقوق به خانوم
نتيجه اخلاقي : با سخاوت شدن

قبل از ازدواج : ايستادن در صف سينما و استخر
بعد از ازدواج : ايستادن در صف شير و نان
نتيجه اخلاقي : آموزش ايستادگي

قبل از ازدواج : رفتن به سفرهاي هفتگي
بعد از ازدواج : در حسرت رفتن به پارك سر كوچه
نتيجه اخلاقي : امنيت كامل

اونایی که ازدواج کردن این نوشته رو درک میکنن منتظر نطراتون همراه با کتکاتون هستم



:: موضوعات مرتبط: نتایج ازدواح آقایان
گشنمه
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ساعت 13:21 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )

*سالگرد ازدواج*
زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

*روز زن*
زن:
عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه

مرد:
خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)
*روز مرد*
زن:
وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.

مرد:
حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد)

* 40 روز بعد از تولد بچه*
زن:
وای مامانی بازم گرسنه هستی؟

(عزیزم شیرخشک بچه رو ندیدی؟)

مرد:
با دهان پر(نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه است؟)
* 40 سال بعد *
زن:
عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم

مرد:
یعنی دیگه کیک نخوریم ؟

*2 ثانیه قبل از مرگ *
زن:
عزیزم همیشه دوستت داشتم

مرد:
گشنمه

*وصیت نامه*
زن:
کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!

مرد:
شب هفتم قرمه سبزی بدید!

*اون دنیا*
زن :
خطاب به فرشته ی مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید، نه... نه... عزیزم... خدایا به خاطر من...
.
.
.
.
(و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)


مرد:
خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن



:: موضوعات مرتبط: گشنمه
گذروندن وقت در کشور ها
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ساعت 13:13 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )

امریکا : ۸ ساعت کار ، ۸ ساعت استراحت ، ۲ ساعت ماندن در ترافیک ، ۲ ساعت تفریح ناسالم  ، ۲ ساعت تماشای تلویزیون ، ۲ ساعت کار با اینترنت

فرانسه  ۸ :ساعت کار ، ۶ ساعت استراحت ، ۲ ساعت قدم زدن در خیابان ، ۴ ساعت کتاب خواندن ، ۲ ساعت حرف زدن علیه تلویزیون ،۲  ساعت خندیدن

ایتالیا : ۴ ساعت کار ، ۸ ساعت خواب ، ۴ ساعت غذا خوردن ، ۶ ساعت حرف زدن ، ۲ ساعت خیابان گردی

آلمان : ۸ ساعت کار ، ۸ ساعت خواب ، ۲ ساعت اضافه کار ، ۲ ساعت تماشای مسابقات تلویزِیونی ، ۲ ساعت مطالعه ، ۲ ساعت فکر کردن به خودکشی

کوبا : ۸ ساعت کار ، ۸ ساعت تفریح ، ۴ ساعت خواب ، ۴ ساعت گوش کردن به سخنرانی کاسترو

عربستان سعودی : ۸ ساعت تفریح همراه با کار ، ۶ ساعت تفریح همراه با خرید در خیابان ، ۱۰ ساعت خواب

مصر : ۴ ساعت کار ، ۸ ساعت خواب ، ۸ ساعت کشیدن قلیان ، ۲ ساعت گوش کردن به ام کلثوم ، ۲ ساعت حرف زدن در مورد گذشته

هندوستان : ۸ ساعت جستجوی کار ، ۶ ساعت خواب ، ۶ ساعت تماشای فیلم ، ۲ ساعت جستجو برای محل خواب ، ۲ ساعت برای رد شدن از خیابان

پاکستان : ۴ ساعت کار غیر مجاز ، ۸ ساعت خواب در حین کودتا ، ۸ ساعت اعتراض علیه کودتا ، ۴ ساعت فرا ر از دست پلیس

ایران : ۸ ساعت خواب ، ۸ ساعت استراحت ، ۲ ساعت حرکت در ترافیک ، ۱ ساعت کار  ،۳ ساعت بحث در مورد گذران اوقات فراغت ، ۲ ساعت بحث در مورد فلسفه و سیاست



:: موضوعات مرتبط: گذروندن وقت در کشور ها
ليلي و مجنون امروز ۲۰۱۲
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ساعت 13:4 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )

اینو حتما بخونید خیلی جالبه خیلی خیلی جالب راستی نظرم یادتون نره

    ليلي و مجنون امروز ۲۰۱۲


دید مجنون دختری مست و ملنگ*** در خیابان با جوانانی مشنگ

خوب دقت کرد در سیمای او*** دید آن دختر بُود لیلای او

با دلی پردرد گفتا این چنین*** حرف ها دارم بیا پیشم بشین

من شنیدم تازگی چت می کنی*** با جوانی اهل تربت می کنی

نامه های عاشقانه می دهی*** با ایمیل از ( توی) خانه می دهی

عصرها اطراف میدان ونک*** می پلاسی با جوانان ونک

موی صاف خود مجعد می کنی*** با رپی ها رفت و آمد می کنی


بینی خود را نمودی چون مویز*** جای لطفاً نیز می گویی (پلیز)

بقیشو ادامه مطلب بخونید



:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: لیلی و مجنون 2012
استعداد فروش
یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 ساعت 16:29 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )

استعداد فروش

یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز میفروشند در ایالت کالیفرنیا میرود . مدیر فروشگاه به او میگوید : یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم . در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است؟
پسر پاسخ داد : یک نفر .
مدیر با تعجب گفت

: تنها یک مشتری؟ بی تجربه متقاضیان در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟
پسر گفت: 134999.50 دلار .
مدیر تقریبا فریاد کشید: 134000 دلار؟ مگه چی فروختی؟
...پسر گفت: اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه. بعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی. من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم . بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک. پس من هم یک بلیزر شاسی بلند به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.
مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟
پسر به آرامی گفت: نه، او آمده بود یک بسته نوار بهداشتی بخرد که من گفتم پس ریده شده به آخر هفته ات. بیا یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم
!



:: موضوعات مرتبط: استعداد فروش
لیلی من آرام باش
یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 ساعت 16:27 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
                                 لیلی من آرام باش
می دانم،مرغ گران است راننده تاکسی ها،چاقوکش شده اند
می دانم،در کیفت کنار رژ لبها،اسپری فلفلی داری
استادهای دانشگاه،چشم چران شده اند
و بعضی دختران برای یک نمره...
آرام باشی لیلی من این روزها صف نانوایی ها خلوت شده فکر کنم به جای دیزی،همه پیتزا می خورند
سوپر مارکتی محل،تز سیاسی می دهد
لیز خوردن یک پیرمرد باعث خنده می شود...
لیلی من آرام
باش هنوز هر دقیقه،شصت ثانیه است حداقل ساعت مچی
تو درست کار می کند
فیش های آب/ برق / گاز سر وقت به دستم می رسند
هنوز ترافیک دقیقا یک ساعت طول می کشد
هنوز مردم روبرو لبخند می زنند / از پشت خنجر
این روزها
هنوز عشق = سکس است
لیلی جان من،آرام باش
چشمانت را ببند
نفس عمیقی بکش



:: موضوعات مرتبط: لیلی من آرام باش
10 کار بی فایده
یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 ساعت 16:25 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
10 کار بی فایده

1) مدرسه رفتن بی فایده است

چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه

اگه خنگ باشی تو وقت معلمو.

۲) دنبال پول دویدن بی فایده است

چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو.

۳) عاشق شدن بیفایده است


چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هردوتونو.

۴) ازدواج کردن بی فایده است

چون قبل از 30 سالگی زوده بعد از 30 سالگی دیر.

۵) بچه دار شدن بی فایده است

چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذابه یا

بد از آب در میاد که بقیه از دستش به عذابن.

۶) پیک نیک رفتن بی فایده است

چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا

خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری.

۷) رفاقت با دیگران بی فایده است

چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا

ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن.

۸) دنبال شهرت رفتن بیفایده است

چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی

ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن.

۹) انقلاب کردن بی فایده است

چون یا شکست میخوری و دشمن اعدامت میکنه یا

پیروز میشی و دوست اعدامت میکنه.

۱۰) وبلاگ نویسی بی فایده است

چون یا خوب مینویسی که مطلبتو میدزدن و حرص میخوری یا

بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و حرص میخوری.

(البته در هر دوحال فحشو میخوری )



:: موضوعات مرتبط: 10 کار بی فایده
اصطلاحات سیاسی
شنبه هجدهم شهریور 1391 ساعت 2:9 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )

اصطلاحات سیاسی

اگر در مورد برخی اصطلاحات سیاسی اطلاعی ندارید این مطلب طنز خیلی می تونه کمک کنه به درک بعضی از مفاهیم




سوسیالیسم: دو گاو دارید. یکی را نگه می دارید. دیگری را به همسایه خود می دهید.



کمونیسم: دو گاو دارید.دولت هر دوی آن ها را می گیرد تا شما و همسایه تان را در شیرش شریک کند.


برای دیدن ادامه این پست به  ادامه مطلب مراجعه کنید
تازگیا نظر یادتون رفته ها


:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: اصطلاحات سیاسی
توله‌های فروشی
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 ساعت 15:56 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )

                                          توله‌های فروشی

مغازه‌داری روی شیشه مغازه‌اش اطلاعیه‌ای به این مضمون نصب کرده بود؛ “توله‌های فروشی“. نصب این اطلاعیه‌ها بهترین روش برای جلب مشتری، بخصوص مشتریان نوجوان است، به همین خاطر خیلی بعید بنظر نمی‌رسید وقتی پسرکی در زیر همین اطلاعیه هویدا شد و بعد از چند لحظه مکث وارد مغازه شد و پرسید: “قیمت توله‌ها چنده؟”


مغازه دار پاسخ داد: “هر جا که بری قیمتشون از ٣٠ تا ۵٠ دلاره”.
پسر کوچک دست تو جیبش کرد و مقداری پو

ل خرد بیرون آورد و گفت: من ٢ دلار و ٣٧ دارم. می‌توانم یه نگاهی به توله‌ها بیندازم؟
صاحب مغازه پس از لبخندی سوت زد. با صدای سوت، یک سگ ماده با پنج توله فسقلی‌اش که بیشتر شبیه توپ‌های پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بیرون آمدند و توی مغازه براه افتادند. یکی از توله‌ها به طور محسوسی می‌لنگید و از بقیه توله‌ها عقب می‌افتاد. پسر کوچولو بلافاصله به آن توله لنگ که عقب مانده بود اشاره کرد و پرسید:
“اون توله‌هه چشه؟”
صاحب مغازه توضیح داد که دامپزشک بعد از معاینه اظهار کرده که آن توله فاقد حفره مفصل ران است و به همین خاطر تا آخر عمر خواهد لنگید. پسر کوچولو هیجان زده گفت:
“من همون توله رو می‌خرم”.
صاحب مغازه پاسخ داد: “نه، بهتره که اونو انتخاب نکنی. تازه اگر واقعاً اونو می‌خوای، حاضرم که همین جوری بدمش به تو”.
پسر کوچولو با شنیدن این حرف منقلب شد. او مستقیم به چشمان مغازه دار نگریست و در حالی که با تکان دادن انگشت سبابه روی حرفش تاکید می‌کرد گفت:
“من نمی‌خوام که شما اونو همین جوری به من بدید. اون توله‌هه به همان اندازه توله‌های دیگه ارزش داره و من کل قیمتشو به شما پرداخت خواهم کرد. در واقع، ٢ دلار و ٣٧ سنت شو همین الان نقدی میدم و بقیه شو هر ماه پنجاه سنت، تا این که کل قیمتشو پرداخت کنم”.
مغازه دار بلافاصله گفت: “شما بهتره این توله رو نخرید، چون اون هیچوقت قادر به دویدن و پریدن و بازی کردن با شما نخواهد بود”.
پسرک با شنیدن این حرف خم شد، با دو دست لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا کشید. پای چپش را که بدجوری پیچ خورده بود و به وسیله تسمه‌ای فلزی محکم نگهداشته شده بود، به مغازه دار نشان داد و در حالی که به او می‌نگریست، به نرمی گفت:
“می بینید، من خودم هم نمی‌توانم خوب بدوم، این توله هم به کسی نیاز داره که وضع و حالشو خوب درک کنه”!



:: موضوعات مرتبط: توله‌های فروشی
خیانت با لهجه ی شیرین اصفهانی
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 ساعت 15:54 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
خیانت با لهجه ی شیرین اصفهانی

با توام گوشـادا وا کـون، دیگه شعـری آخِرِس

مـا میبـاس جــدا بشیم، اینجـوری خیلی بِیتِـرِس

کلّه من که دیگه داغ نیس، خیلی یَم چایده شُدِه س

... هِی نگو دوسِد دارم، این حرفا بی فایده شُدِه س

تو پاچِم مار بوده سا خیال می کردم آدِمِه س

کوچه علی چپ نرو، خُب می دونی که من چِمِس

تازه فمیدم چرا گوشید همیشه مشغولِه س


حتمن اون خوشگلا، خوش تیپّا، جیب شَم پُر پولِه س

دیگه دَسِّد رو شُده س، چاخان ماخان برام نکون

وَخی اِز پیشم برو، یه روز با این یه روز با اون

دیگه نه زنگ می زِنی نه اِس اِم اِس برام میدِی

دنبالی من نیمیای پِیغوم به هیچ کِس نیمیدِی

دیگه اَسِش برا من یُخده چی ارزش نداری

مِثی شلواری شُدِه ی که یه وِجِب کِش نداری

حَیفی من که عُمریما به پایی عِشقی تو دادم

تو را نشناخـدَما با کلّـه تو دامِـد اُفتـادم

یادَمه س برا نَنِـم یه چای اُوُردَم دو تا قنـد

چایّا خـورد، آ گُف: نَنـه تـو این زمونه دل نبند

تو دلم خندیدما گُفدَم چی چی میگوی نَنه

اون که من دوسِش دارم همیشه به یادی مَنه

خُدا رحمِتِه ش کونِد آدِما را شِناخته بود

اونم انگار مثی من نامردی خیلی دیده بود

بِگذِریم، آب که دیگه اِز سَری ما یکی گُذِش

خوش باشین با هم دادا، وَعدِه مونَم باغی بِهِشت


:: موضوعات مرتبط: خیانت با لهجه ی شیرین اصفهانی
شرح حالی از زبان تـــــــــریاک
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 ساعت 15:49 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )

شرح حالی از زبان تـــــــــریاک

منم تــــــریاک هم درمان و هم درد . . . دوای درد معتادان ولگرد ولی درد خودم درمان ندارد . . . دوایی بهتر از زندان ندارد چــــــنان نعشه میسازم خماران . . . تمام سینه هارا دود باران مپندارید که بنده ناتوانم . . . هزاران رســـــــتم از پا در میارم مـــــــنم در پیش من معنا ندارد . . . محـــــــبت در کنارم جا ندارد اگر شیری ٬ اگر هستی تو هرکــول . . . اگــــــر داری تو

میلیون ها تومن پول دو زانوی تو پیش من زمین است . . . سرانجامت ســـــــــیاهی در کمین است اگر باشی تو عاشق همچون فرهاد . . . در اخـــــــــــر میبرم شیرینت را از یاد دو دستان نیازت پیش مردم . . . شود مردانگی و هیبتش گـــــــــــم زمانی میرسد تنها و غمگیــــــــن . . . که کل هستی اش را برده پاییــــــــن هر آن شیری که دودم سیر خورده . . . شـــــــده همچون شغال تیر خورده من از فرعــــون و هیتلر بد تر هستم . . . من از هر کافـــــــری کافر تر هستـــــم جــــــــــوانان زیـــــاد روزگـــــــاران . . . به پای بنده گشتنــــــد تیــــــــر باران بسی از دست من دیوانه گشتنـــد . . . بسی بی خانه و کاشانه گشتند بسی اواره کــــــــردم کودکان را . . . بسی بیچاره کردم من زنان را بسی پیـــوندهارا از هم گسستم . . . هـــــــــــزاران قــــــلب کودک را شکستم تــو همچون کــوه باشی مـــوم سازم . . . سرانجام تو را من شـــــــــــــــــوم سازم هر انسانی که با من یار باشـــــــــد . . . به جز ء من پیش هر کــــــــــس خار باشد شبش بیدارو روزش خــــواب باشد . . . شب و روزش همه بیتاب باشــــــــــــــــد همیشه خســـــته و دلگیر باشـــد . . . شود تنها و تــــــــک ٬ گــــــــر شیر باشد نه فکــــــــر همسرو فرزند باشـــــد . . . نه فکر دلبــــــــــــر و دلبــــــــــند باشد نه دیگر ثــــــروت و امـــــــــوال دارد . . . نه یـــــــــــک لحظه دگـــــــــر احوال دارد به پیش دوست و دشمن خـــــار باشد . . . میان جمـــــــــعیت سربار باشـــــــــــــد بسی افراد را ولگــــــــــرد کردم . . . بسی سیمای خوب را زرد کــــــــردم جنایتــــهای نامحـــــــدود کـــــــردم . . . بسی سرمــــــــــایه هارا دود کردم سراسر خانمان سوزو پلــــــــــــیدم . . . زخـــــــــــــود بدتر چیزی ندیدم من استعــــــــمار غربــــم ای عزیزان . . . برانیدم دگـــــــر از خاک ایـــــــــــران همیــــــــشه بانشاط و شاد باشــــید . . . همیــــــــشه خـــــــــرم و آزاد باشید اگـــــــــــــر مردی و حرفم را شنیدی . . . زمـــن بگزر شـــــــتر دیدی ٬ نـــــدیدی


:: موضوعات مرتبط: شرح حالی از زبون تریاک
اثر خشم
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 ساعت 15:14 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
اثر خشم

یکی بود یکی نبود، یک بچه کوچیک بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ و
یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب.
روز اول …..
پسرک مجبور شد ۳۷ میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد

که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی
که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد.. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که
عصب

انی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد.
بالأخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود
و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر
روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده
بوده است را از دیوار بیرون بکشد.
روزها گذشت تا بالأخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت همه میخها را از
دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی
آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد.
پدر رو به پسر کرد و گفت: « دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به
سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر هیچوقت
دیوار قبلی نخواهد بود.
پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل
طرف مقابل می کوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم
نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده
ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزکی به همان بدی یک
زخم شفاهی است.



:: موضوعات مرتبط: اثر خشم
الماس زیبا
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 ساعت 15:10 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )

الماس زیبا

الماس زیبایی در دستان شاهزاده ای که در چمن زار نشسته بود افتاد. درست بالای سر او, قطره شبنمی که با شرم و خجالت از شاخه برگی آویزان بود, درخشید.
نور خورشید موجب درخشش بیشتر آنها می شد و قطره ناچیز, سنگ با ارزش و اصیل را تحسین می کرد.سوسک بزرگی در حال گردش بود و تا چشمش به الماس افتاد در او شخصیتی اصیل و بلند مرتبه دید و گفت:سرورم احتراما بنده را بپذیرید.
سنگ با صدای رسا پاسخ داد: متشکرم دوست من.

همان موقع سوسک سرش را بلند کرد و قطره شبنم را دید و پرسید : ایشان از بستگان شما هستند؟
الماس خنده تحقیرآمیز بلندی کرد و گفت:مزخرف میگویی؟ یعنی من را اینقدر پایین مرتبه می بینی؟او زیبایی اش را از من می گیرد: او هم می درخشد ولی ارزش و دوام ندارد.
قطره شبنم به شدت احساس حقارت و پستی کرد.
همان وقت چکاوکی به سمت آنها آمد و با منقارش به الماس زد.
پرنده با ناامیدی گفت: آه, چیزی که فکر می کردم قطره آب است, فقط یک تکه الماس بیچاره بود.گلویم خشک شده و از تشنگی دارم می میرم.
الماس با تمسخر گفت: دیر یا زود… .
بعد از شنیدن این صحبت ها, قطره شبنم متوجه چیز مهمی شد, پس پرسید: من می توانم برای شما مفید باشم؟
چکاوک سرش را بلند کرد و با خوشحالی گفت: آه دوست عزیزم, تو می توانی زندگی مرا نجات بدهی.
بنابراین قطره از روی شاخه سر خورد و به گلوی خشک پرنده رفت.
درسی که سوسک از گردش خود در علفزار گرفت این بود: یک شایستگی و کارآیی کوچک می ارزد به مقام و ثروتی که با تواضع و تعهد همراه نباشد



:: موضوعات مرتبط: الماس زیبا
زن نگیر
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 ساعت 15:6 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )

زن نگیر

زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير

من گرفتم تو نگير

چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير
من گرفتم تو نگير

بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير
ياد آن روز بخير

زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير
من گرفتم تو نگير

ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم
تك و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجير
من گرفتم تو نگير

بودم آن روز من از طايفه دّرد كشان
بودم از جمع خوشان

خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير
من گرفتم تو نگير

اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم

زن مگير ؛ ار نه شودخوابگهت لاي حصير
من گرفتم تو نگير

بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم
مستحق لگدم

چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير
من گرفتم تو نگير

منم نگرفتم نگیر لامصب


:: موضوعات مرتبط: زن نگیر